وبلاگicon
فرهنگ پایداری-کانون فرهنگی نورباران

بسم رب النور
باز هم روز توست...
باز خانه ها شلوغ می شوند؛
درهرخانه دو چراغ چشم به درهست که همه جارا روشن میکند، اما در همین حوالی، مادرانی هستند که از ماه ها پیش،به خاطر سربلندی ما،چشم خود را ازتمام لذت تبریکی که هر مادری دردل دارد،بسته اند وپلک برهم گذاشته وفقط چشم به تبریک خدا دارند؛ گرچه "ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا" اما می خواهیم تک تک مان جمع شویم تا شاید باهم، برایشان یک مصطفی، رضا، داریوش، مجید و یا مسعود شویم.
و گفتیم ما اقسران جوان،امسال به جای فرزندانشان، به مادران شهدای جهاد علمی عرض ارادتی کنیم وبه همین خاطر به مادرمصطفی، آن همسنگر سفرکردهمان، به نمایندگی از تمام مادران و همسران جهادعلمی نامه ای نوشته ایم.
پس هر که دارد به سرش شور حضور،بسم الله...

مادرم سلام
گفتیم نامه ای برایت بنویسیم نه برای آن که امروز 123امین روزی است که مصطفی از دامانتان به عرش رفت. نه مینویسیم برای عرض تبریک. عرض تبریک برای روزتان مادر. شما که بهشت زیر پاتان است به برکت مصطفی. مصطفی ای که برگزیده شد تا از افسری به سرداری برسد. و خودتان گفتید شکرگزار خدا هستید برای عروج مصطفی. پس مادرم هم روزت را تبریک می گوییم و هم تبریک برای اولین سالی که مفضلید به نام مادر شهید. و چه بلند مرتبه است مقام مادر شهید. و چه بلند مرتبه تر مقام مادری که ولیمان شهادت فرزندش را تیری بر قلب می دانست. و مصطفی چه خوب عهد خود را با جانان به انتها رساند.
مادرم ما نیز افسر همان جنگی هستیم که مصطفی در خط مقدم آن بود و او شربت شهادت را نوشید و ما همچنان منتظریم. البته مادر ننشته ایم. ایستاده ایم و نگاهمان به چشمان مولایمان تا با اشارتی از او به سر رویم. چون مصطفی که به سر رفت و به مقام سرداری رسید. سرداری بی سر. و شما چه زینب وار در شهادت این سردار صبر کردید و حتی حسرت استفاده دشمن از اشکهایتانرا به دل سیاهشان گذاشتید.
این نامه را از اولین خاکریزهای خودی در خط مقدم نبرد برایتان مینوسیم. ما سربازان ولایت در جبهه جنگ نرم در شبکه افسران جمع آمدیم تا مدافعی باشیم از مرزهای فرهنگی انقلاب اسلامی در فضای مجازی،همچون مصطفی که مدافعی بود برای آرمانهای انقلاب اسلامی . و چه خوب دفاع کرد و به فوز عظیم نایل گردید.
مادرم چشم امید تمام افسران جوان به دعای شماست. از آن دعاهایی که مصطفی را آسمانی کرد. و چقدر دلهایمان برای آسمان دلتنگ است مادر. دعایمان کنید تا سرباز حقیقی امام زمانمان شویم و چون مصطفی برای رضای خدا کار نکنیم. مادر از خداوند برایمان در این جهاد اصغر و جهاد اکبر توفیق بخواهید که توفیق در هرکاری فقط نزد خداوند است.
والسلام

نوشته شده در تاریخ 23 اردیبهشت 91 توسط labeik ya s.a.kh
هر وقت می خواهیم با سید برویم توی شهر قدمی بزنیم، یکی دو نفر جلوتر می روند تا اگر بوی کباب شنیدند خبرش کنند . حساسیت دارد به بوی کباب ، حالش خیلی بد می شود . یک بار خیلی اصرار کردیم که چرا ؟
گفت : اگر در میان مین بودی و به خاطر اشتباهی چاشنی مین فسفری عمل می کرد و دوستت برای این که معبر و عملیات لو نرود ، آن را می گرفت زیر شکمش و ذره ذره آب می شد و حتی داد نمی زد و از این ماجرا فقط بوی گوشت کباب شده توی فضا می ماند ، تو به این بو حساس نمی شدی ؟


نوشته شده در تاریخ 21 اردیبهشت 91 توسط labeik ya s.a.kh

یه بچه بسیجی بود خیلی اهل معنویت و دعا بود. برای خودش یه قبری كنده بود. شب‌ها می‌رفت تا صبح با خدا راز و نیاز می‌كرد. ما هم اهل شوخی بودیم. 
یه شب مهتابی سه، چهار نفر شدیم توی عقبه. گفتیم بریم یه كمی باهاش شوخی كنیم. خلاصه قابلمه‌ی گردان را برداشتیم با بچه‌ها رفتیم سراغش. پشت خاكریز قبرش نشستیم. اون بنده‌ی خدا هم داشت با یه شور و حال خاصی نافله‌ی شب می‌خوند دیگه عجیب رفته بود تو حال! 
ما به یكی از دوستامون كه تن صدای بالایی داشت، گفتیم داخل قابلمه برای این كه صدا توش بپیچه و به اصطلاح اكو بشه، بگو: اقراء. 
یهو دیدم بنده‌ی خدا تنش شروع كرد به لرزیدن و شور و حالش بیشتر شد یعنی به شدت متحول شده بود و فكر می‌كرد برایش آیه نازل شده! دوست ما برای بار دوم و سوم هم گفت: اقراء
بنده‌ی خدا با شور و حال و گریه گفت: چی بخونم. رفیق ما هم با همون صدای بلند و گیرا گفت: بابا كرم بخون. 


منبع :نشریه قافله نور -  صفحه: 14



نوشته شده در تاریخ 16 اردیبهشت 91 توسط labeik ya s.a.kh
قیامتِ آدم بود و واویلای غذا. همه دست اندركاران غافل گیر شده بودند. كسی تصور نمی كرد این همه نیرو مثل سیل یك مرتبه از سراسر كشور به سوی جبهه سرازیر بشوند. سر ظهر شد. همه به ستون یك با اشتهای تمام، پشت گردن هم ایستاده بودند و كله می كشیدند كه ببینند غذا مگر چی هست كه این قدر با احتیاط می دهند. حكایت یك ذره، دو ذره نبود. غذا خیلی هم كه بود به اندازه غذای یك بچه چهار پنج ساله هم به همه نمی رسید. برای بو كردن و مزه مزه كردن شاید اما خوردن و آن هم سیر شدن هرگز. اینكه هر كس می رسید جلوی پیشخوان چیزی می گفت بیچاره آشپز هم فقط می شنید اما جرئت اینكه لام تا كام چیزی بگوید را نداشت. یكی می گفت: «من كه سیرم» دیگری تا می خواست آشپز توی ظرفش غذا بریزد می گفت: «بسه بسه، نریز بركت خدا حیف و میل می شود» دیگری می گفت: «تبرك كن آقای آشپز، تبرك كن مریض نشویم

نوشته شده در تاریخ 11 اردیبهشت 91 توسط labeik ya s.a.kh
دانشجو بود و جوان، آمده بود خط، داشتم موقعیت منطقه را برایش میگفتم که برگشت و گفت: «ببخشید، حمام کجاست؟» گفتم: حمام را میخواهی چکار؟ گفت: میخواهم غسل شهادت کنم. با لبخند گفتم: دیر اومدی زود هم میخوای بری. باشه! آن گوشه را میبینی آنجا حمام صحرایی است. بعدش دوباره بیا اینجا. دقایقی بعد آمد. لباس تمیز بسیجی به تن داشت و یک چفیة خوشگل به گردن. چند قدم مانده بود که به من برسد یک گلوله توپ زیر پایش فرود آمد.

نوشته شده در تاریخ 29 فروردین 91 توسط labeik ya s.a.kh
مطالب این کتاب تمامی از سایت ها مرتبط و آرشیو بنیاد شهید و امور ایثارگران استان اصفهان تهیه وتنظیم گردیده است ؛ امیدواریم که کار کوچکی برای معرفی هرچه بهتر شهید حاج حسین خرازی باشد.

کتاب توسط مدیریت فرهنگ پایداری کانون فرهنگی ورزشی بسیح مسجد نورباران تهیه و تنظیم گردیده.
فرمت کتاب الکترونیکی "آستین خالی نشان از مردانگیست" جاوا میباشد و بر روی تمامی تلفن های همراهی که جاوا را پشتیبانی میکند قابلیت نصب دارد.

لوگوی کتاب

دانلود  دانلود : حجم فایل 1.4 MB

نوشته شده در تاریخ 27 فروردین 91 توسط labeik ya s.a.kh

میتوانید این مسأله را حل کنید؟؟ در طول دوماه جنگ تقریبا17500کیلومتر مربع از خاک کشورمان اشغال شد در طول هشت سال دفاع مقدس تقریبا 213250 نفر شهید شدند در بدن انسان سالم تقریبا5/5نیم لیتر خون وجود دارد مساحت کف دست انسان تقریبا 76سانتی متر مربع است حال حساب کنید : برای پس گرفتن هر وجب این خاک چقدر خون ریخته شده ؟؟؟؟ جواب: برای هر وجب خاک ایران  تقریبا 51 قطره خون شهید داده شده. بماند که عده ای هم زخمی و جانباز شدند که خون گرمشان در مناظق جنگی بوی تازگی میدهد. حال ما شرمنده ی شهداییم یا ...



نوشته شده در تاریخ 26 فروردین 91 توسط labeik ya s.a.kh

شهید سعید شاهدی؛ تو برو مکه من می رم فکه. ببینیم کی زودتر به خدا می رسه؟! دوم آبان /پادگان امام حسن/ تهران/ صبح سیداحمد میرطاهری از دوکوهه تماس گرفت و گفت: امروز توی منطقه عملیاتی والفجر یک مین والمری منفجر شد. سعید شاهدی و محمود غلامی هم شهید شدند. داریم آنها را انتقال می دهیم تهران. آماده باشید. دوم آبان / معراج شهدا/ تهران/  شب همه منتظرند تا سعید و محمود از راه برسند. بالاخره هم می رسند. با پیکرهایی چاک چاک. همان جا وسط حیاط معراج بچه ها دم می گیرند و دور جنازه سعید و محمود به سر و سینه می زنند. سعید منافی را می بینم گوشه ای به دیوار تکیه داده با خودش چیزهایی نجوا می کند. می گویم: سعید! چی داری با خودت می گویی؟! می گوید: هیچی! دارم به این همه خریت خودم گریه می کنم! می پرسم: چرا؟ چی شده مگر؟ گفت: عازم سفر حج که بودم جلوی در پادگان امام حسن سعید را دیدم. گفتم: آقاسعید! من دارم می روم مکه? سفارشی کاری نداری؟ گفت: نه سعید جون! تو برو مکه منم می روم فکه. ببینیم کی زودتر به خدا می رسه؟! منبع سایت حسین قدیانی : http://www.ghadiany.ir



نوشته شده در تاریخ 26 فروردین 91 توسط labeik ya s.a.kh
در سال تحصیلی 63-64 مربی تربیتی یك مدرسۀ راهنمایی به دلیل علاقۀ زیاد به موضوع درس آمادگی دفاعی، سعی می كند، از وسایل بی خطر در كلاسش استفاده كند. دانش آموزان نیز بسیار علاقه مند به دیدن وسایل جنگی هستند.
مربی، روزی یك نارنجك خنثی و بی خطر را به كلاس می برد. بحث آن روز در مورد مواد منفجره است. مربی كمی دربارۀ آن توضیح می دهد و عكس نارنجك را نیز روی تخته می كشد. نارنجكی را كه با خود به همراه دارد، روی میز می گذارد و اجزای آن را به بچه ها نشان می دهد. میز كمی شیب دارد و چند بار نارنجك بر روی زمین می افتد كه باعث ترس و نگرانی بچه ها می شود.
یكی از دانش آموزان سؤال می كند كه اگر نارنجك در اینجا منفجر شود، چه باید بكنند. مربی می گوید كه از زمان كشیده شدن ضامن نارنجك و پرتابش تا زمان انفجار بین 4 تا 7 ثانیه طول می كشد. در جبهه اگر نارنجكی در سنگر بی افتد و فرصت فرار نباشد، كسی فداكاری می كند و با شكم بر روی نارنجك می خوابد تا بدنش جلوی موج انفجار و تركش ها را بگیرد و به دیگران كمتر آسیب برسد. البته خودش قطعاً شهید می شود. در كلاس هم نمی شود، به موقع خارج شوید و كسی باید چنین فداكاری بكند.
در آن لحظه فكری به ذهن مربی می رسد تا كمی با بچه ها شوخی كند. نارنجك را به دست راست می گیرد و می گوید كه برای پرتاب باید اول پای چپ را جلو بگذارند و با انگشت وسط دست چپ حلقۀ ضامن را بگیرند، مچ دست چپ را در جهت عقربۀ ساعت بچرخانند و به عقب بكشند. مربی همانطور كه آموزش می دهد، آن موارد را نیز انجام می دهد. فریاد بچه ها بلند می شود و مربی می گوید كه اگر اهرم مانع ضارب را نگهدارند، نارنجك منفجر نمی شود و می توان ضامن را سرجایش قرار داد. مربی برای بیشر شدن هیجان، وانمود می كند كه نمی تواند حلقۀ ضامن را سرجایش قرار دهد و تظاهر به پریشانی می كند. در آن لحظه به زیر نارنجك فشار می آورد، نارنجك به بالا پرتاب می شود و اهرم مانع ضارب به طرفی می افتد. سپس فریادی می كشد و به گوشۀ كلاس می دود و سر خود را بین دستهایش می گیرد. بچه ها نیز از ترس هر یك به طرفی فرار می كنند.
بعد از چند ثانیه مربی با لبخند بلند می شود و می خواهد بگوید كه شما می خواستید با این جرأت، به جبهه بروید؟ اما هنوز كلامی از دهانش خارج نمی شود كه با تعجب متوجه می شود، یكی از دانش آموزان با جثه ای كوچك و پوستی سیاه، به نام علی ندائی در بین ردیف نیمكت ها روی نارنجك دراز كشیده است. درحالی كه چشمهایش بسته است و به شدت می لرزد و رنگ پوستش سفید شده است.


نوشته شده در تاریخ 25 فروردین 91 توسط labeik ya s.a.kh
حجت الاسلام مصطفی ردانی پور

تاریخ تولد :1337                                                 تاریخ شهادت :1362/05/15
محل تولد :محله مسجد امام/اصفهان                 مخل شهادت :منطقه حاج عمران


##########################################
ای ملت شهید پرور ایران، فراموش نکنید که برای چه قیام کردید و عزیزانتان را برای چه قربانی کردید.
***
در راه خدا حرکت کردن سختی و رنج دارد و موانع زیاد است. با صبر و استقامت این راه را که راه انبیاست ادامه دهید.
***
اسلام اصیل را باید از امثال غفاری ها، سعیدی ها،  مطهری ها، بهشتی ها، صدوقی ها و مدنی ها گرفت و بدانید اسلام منهای روحانیت اسلام نیست و این سد دشمن شکن را نگذارید بشکنند.


ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ 24 فروردین 91 توسط labeik ya s.a.kh
 
  • تعداد صفحات :12
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
 
DESIGN BY paidary