تبلیغات
وبلاگicon
.:: فرهنگ پایداری - کانون فرهنگی نورباران ::. - می ‌خواستم به چمران شلیک کنم!

.:: فرهنگ پایداری - کانون فرهنگی نورباران ::. - می ‌خواستم به چمران شلیک کنم!

معرفی شهدا و زنده نگه داشتن فرهنگ پایداری وظیفه ایست که در قبال شهدا داریم

امیدواریم کار کوچکی در قبال جانفشانی های شهدا و جانبازان و همه ی رزمندگان باشد,
.:: شاید جنگ خاتمه یافته باشد اما مبارزه هرگزپایان نخواهد یافت ::.
کانون فرهنگی بسیج نورباران
صفحه خانگی اضافه به علاقمندی ها نسخه ی موبایل
تبلیغات

عضویت

نظر سنجی

کتاب الکترونیکی بعدی از کدام شهید باشد؟








امکانات دیگر


 

حمایت میکنیم

-------------------------------------------------- -------------------------------------------------- -------------------------------------------------- سایت جامع فرهنگی مذهبی شهید آوینی Aviny.com -------------------------------------------------- عمارنامه : نجوای دیجیتال بصیرت با دیدگان شما AmmarName.ir -------------------------------------------------- پرتال جامع فرهنگی اطلاع رسانی راسخون -------------------------------------------------- --------------------------------------------------

 

تبلیغات


 

معرفی سایت به دوستان

 
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:


Powered by ParsTools

نویسندگان

آمار

کل مطالب ارسالی:
کل نویسندگان:
بازدید امروز:
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل:
بازدید کل :
آخرین بازید :
آخرین بروزرسانی:

هنگامی که شیپور جنگ نواخته شود ؛ شناختن مرد از نامرد آسان می شود ، پس ای شیپورچی بنواز . شهید مصطفی چمران
بسم رب الشهدا و الصدیقین
ورود
موضوع: مطالب ویژه | نویسنده: labeik ya s.a.kh

شهادت تاجی است الهی که تنها بر سر انسان‌هایی خاص فرود می‌آید که با آن عجین شده باشند و این بزرگ مردان به واسطه اخلاص خود از زمان و مکان آن عروج الهی باخبرند. مطلبی که در ادامه می‌آید، خاطراتی از شهید مصطفی چمران به روایت همسرش است که از مجموعه «افلاکیان زمین» نقل شده است.



مصطفی گفت: من فردا شهید می‌ شوم.

خیال کردم شوخی می‌ کند. گفتم: مگر شهادت دست شماست؟ گفت: نه، من از خدا خواستم و می‌دانم خدا به خواست من جواب می‌دهد؛ ولی من می‌ خواهم شما رضایت بدهید. من فردا از اینجا می ‌روم، می‌ خواهم با رضایت کامل تو باشد. و آخر رضایتم را گرفت. من، نمی ‌دانستم چطور شد که رضایت دادم. صبح که مصطفی خواست برود، من مثل همیشه لباس و اسلحه‌ اش را آماده کردم و برای راه، آب سرد به دستش دادم. مصطفی که رفت، من برگشتم داخل. کلید برق را که زدم، چراغ اتاق روشن و یک دفعه خاموش شد.

انگار سوخت. من فکر کردم یعنی امروز دیگر مصطفی شهید می ‌شود؟ این شمع دیگر روشن نمی‌ شود؟ نور نمی ‌دهد؟ تازه داشتم متوجه می ‌شدم چرا این ‌قدر اصرار داشت که امروز ظهر شهید می ‌شود. مصطفی هرگز شوخی نمی‌ کرد. یقین کردم که مصطفی امروز اگر برود، دیگر برنمی‌ گردد.

دویدم و کلت کوچکم را برداشتم. نیتم این بود که مصطفی را بزنم، بزنم به پایش تا نرود. اما دیگر مصطفی رفته بود و من نمی ‌دانستم چکار کنم.

نزدیک ظهر، تلفن زنگ زد و گفتند: دکتر زخمی شده. بعد بچه‌ ها آمدند که ما را به بیمارستان ببرند. من بیمارستان را می‌ شناختم، آنجا کار می ‌کردم. وارد حیاط  که شدیم، من به سمت سردخانه دور زدم. خودم می‌ دانستم مصطفی شهید شده و در سردخانه است؛ زخمی نیست.

به سردخانه رفتم و یادم هست آن لحظه که جسدش را دیدم، گفتم: «اللهم تقبل منا هذا القربان» وقتی دیدم مصطفی در سردخانه خوابیده و آرامش کامل داشت، احساس کردم که پس از آن همه سختی، دارد استراحت می‌ کند.
برچسب ها: شهید چمران ، خاطرات شهید چمران ، خاطره از همسر شهید چمران ، فرهنگ پایداری ، کانون فرهنگی نورباران ، مسجد نورباران ، مطالب ویژه ، خاطرات جنگ ، خاطرات شهدا ، خاطرات دلنشین شهدا ، شهدا ، بسیج مسجد نورباران ، تصاویر ، جملات شهدا ، جملات ، جملات شاخص ، جملات شاخص شهدا ، جملات شهدای اصفهان ، سخنان شهدا ، شهید ، شهدای اصفهان ،




 
آخرین کتاب الکترونیکی تولید شده
چشمانی به وسعت آسمان