تبلیغات
وبلاگicon
.:: فرهنگ پایداری - کانون فرهنگی نورباران ::. - زندگینامه شهید جان نثاری(به دست خود شهید)

.:: فرهنگ پایداری - کانون فرهنگی نورباران ::. - زندگینامه شهید جان نثاری(به دست خود شهید)

معرفی شهدا و زنده نگه داشتن فرهنگ پایداری وظیفه ایست که در قبال شهدا داریم

امیدواریم کار کوچکی در قبال جانفشانی های شهدا و جانبازان و همه ی رزمندگان باشد,
.:: شاید جنگ خاتمه یافته باشد اما مبارزه هرگزپایان نخواهد یافت ::.
کانون فرهنگی بسیج نورباران
صفحه خانگی اضافه به علاقمندی ها نسخه ی موبایل
تبلیغات

عضویت

نظر سنجی

کتاب الکترونیکی بعدی از کدام شهید باشد؟








امکانات دیگر


 

حمایت میکنیم

-------------------------------------------------- -------------------------------------------------- -------------------------------------------------- سایت جامع فرهنگی مذهبی شهید آوینی Aviny.com -------------------------------------------------- عمارنامه : نجوای دیجیتال بصیرت با دیدگان شما AmmarName.ir -------------------------------------------------- پرتال جامع فرهنگی اطلاع رسانی راسخون -------------------------------------------------- --------------------------------------------------

 

تبلیغات


 

معرفی سایت به دوستان

 
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:


Powered by ParsTools

نویسندگان

آمار

کل مطالب ارسالی:
کل نویسندگان:
بازدید امروز:
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل:
بازدید کل :
آخرین بازید :
آخرین بروزرسانی:

هنگامی که شیپور جنگ نواخته شود ؛ شناختن مرد از نامرد آسان می شود ، پس ای شیپورچی بنواز . شهید مصطفی چمران
بسم رب الشهدا و الصدیقین
ورود
| نویسنده: labeik ya s.a.kh

اینجانب عباسعلی جان نثاری هستم متولد خرداد ماه 1345 ساكن شهر اصفهان كه در خانواده مذهبی با وضعیت اقتصادی ضعیف بزرگ شدم. پدرم دارای شغل آزاد و مادرم خانه دار و دارای یك برادر و دو خواهر می باشم. در مقطع راهنمائی تحصیل می كردم كه در سال 1360 احساس كردم دیگر در مدرسه جائی ندارم و وظیفه ای مهم تر از تحصیل بر عهده من و دیگر جوانان گذاشته شده و آن هم دفاع از كشور و بیرون راندن متجاوزین از سرزمینهای ایران اسلامی است. لذا در ماههای پایانی سال تحصیلی كلاس را رها كرده و با دشواری زیاد جهت اعزام به بسیج مراجعه و عازم جبهه های حق علیه باطل گردیدم.

پس از ترك تحصیل و شور و اشتیاق اعزام به جبهه با مراجعه به بسیج داوطلب اعزام گردیدم كه بدلیل كمی سن و كوچكی جثه بنده از ثبت نام و اعزام توسط مسئولین بسیج ممانعت بعمل می آمد. بنده با تعدادی از دوستان و همكلاسی كه مشكل بنده را داشتند مجبور شدیم برای ادای تكلیف و شوق و ذوق جبهه رفتن ترفندهایی از قبیل دستكاری تاریخ تولد و.. به جبهه ها اعزام شویم. اعزام ما به جبهه همزمان با شروع عملیات پیروزمندانه بیت المقدس بود و با پایان یافتن عملیات بیت المقدس به اصفهان بازگشته و جهت شركت در عملیات رمضان برای مرتبه دوم عازم جبهه شدیم. در اعزام اول مسئولین به لحاظ كوچكی جثه بنده و تعدادی دیگر از دوستان ما را در یك گروهان سازماندهی كردند كه به عنوان دژبان و امورات تداركاتی كار كنیم ولی خوشبختانه پس از رسیدن به اهواز ما را اشتباهاً به خط مقدم برده و اولین حضور بنده با دوستان در مواجهه با دشمن بعثی رقم خورد. در اعزام دوم این بار به لشكر 14 امام حسین(علیه السلام) اعزام شدیم و بنده كه تجربه اول اعزام خود را بعنوان بی سیم چی و تك تیرانداز گردان پشت سر گذاشته بودم خود را بعنوان بی سیم چی معرفی كردم تا شاید در یكی از گردانهای پیاده بروم. در هنگام سازماندهی برادری خوش سیما و خندان در بین افراد چرخ می زد و یكی یكی انتخاب می كرد. به بنده كه رسید پرسید شما بچه كجا هستی؟ و چرا جبهه آمدی و... كه پس از معرفی خودم او نیز خود را حسن غازی معرفی كرد. این بار نمی دانم بگویم از بخت بد و یا طی مسیر سرنوشت به جای گردانهای پیاده سر از توپخانه 120 میلی متری لشكر امام حسین
(علیه السلام) درآوردم. حقیقت اینكه در بین بچه های جبهه شایع بود كه اینهائی كه توپخانه هستند می ترسند و عقب جبهه هستند و شهید و زخمی نمی شوند كه البته با گذشت چند سالی فهمیدم كه بود و نبود توپخانه در جبهه ها چقدر تأثیر در عملیات ها می گذارد و آن حرفهایی كه می زدند از روی بی اطلاعی افراد بود. به هر حال با گذشت زمان به ادامه خدمت در توپخانه اشتیاق بیشتر پیدا كردم. آن روزهایش مثل همین الان بسیجی بودن افتخار بود. نه اینكه دیگر عضویتها بوده باشد اما بسیجی آزاد بود هر وقت می خواست می آمد و هر وقت می خواست می رفت گردان عوض می كرد به خط می رفت و تابع قوانین دیگر نظامیان نبود. لذا با گذشت چند عملیات و حضور بنده در توپخانه برادر حسن غازی كه گفتم خودش بسیجی بود اما اصرار داشت باید پاسدار شوی حتی چندین بار بصورت پرخاشگرانه به من گفت تو حق نداری دیگر با عضویت بسیجی در جبهه خدمت كنی و امروز پاسدار شدن نیز وظیفه و نوعی تكلیف است امروز با گذشت بیست سال می فهمم چقدر آینده نگر بود. چرا كه اگر من بسیجی می ماندم معلوم نبود با پایان یافتن جنگ امروز در خط اسلام و رهبری و نظام باشم. همان طور كه تجربه نشان داد خیلی ها از گذشته خود پشیمان هستند كه چرا جبهه رفتند؟ چرا شهید دادیم؟ چرا دفاع كردیم؟! به هر حال یاد گرفته بودیم كه (اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولوالأمر منكم) در سلسله مراتب حسن غازی نیز فرمانده بود و كسی كه روزی ما را مكلف به حضور در جبهه كرده بود امروز اصرار بر پاسدار شدن ما می كرد و خداوند متعال را هزاران بار شاكریم كه لیاقت داد در آبان ماه سال 1362 با پوشیدن لباس سبز به عضویت سپاه در آیم.
هر فردی كه عازم جبهه های حق علیه باطل می شد مسئول بود اما به جهت اینكه كارها بر اساس تدابیر فرماندهان و مسئولین پیش برود می بایست افراد جدای از مسئولیت دینی و شرعی كه داشتند دارای یك مسئولیت سازمانی نیز باشند.

در مقدمه معرفی خودم گفتم كه در اولین اعزام به عنوان تك تیرانداز و بی سیم چی مشغول خدمت بودم در مرحله دوم اعزام در سنگر فرماندهی آتشبار به عنوان مخابرات مسئولیت برقراری ارتباط بین قبضه ها با مركز هدایت آتش و از مركز هدایت آتش با سایر آتشبارها و دیده بانان توپخانه لشكر را بعهده داشتم. البته در اوایل جنگ هر كس هر كاری كه از او بر می آمد دریغ نمی كرد. مخابرات بودم كنار قبضه ها طناب می كشیدم هدایت آتش كار می كردم. تداركات بچه های آتشبار بودم كار كردن و خدمت به یكدیگر تفكیك و كارها بر مبنای نظم بیشتری پیش می رفت. در ماههای آخر سال 1362 بعد كه به منطقه عمومی جفیر اعزام شدیم و یك روز برادر غازی به بنده گفت دیگر از حالت آچار فرانسه بودن و همه كاره بودن بایستی فاصله بگیری و مسئولیت سازمانی پیدا كنی (البته همه می گفتند و همه نیز خودشان همه كاری را برای پیشبرد جنگ و خشنودی امام و رضایت خداوند متعال از جان و دل انجام می دادند.) فرماندهان و مسئولین جهت تقویت توپخانه در سپاه و راه اندازی سازمانهای جدید تصمیم گرفتند كه دو آتشبار 130 م م از توپخانه لشكر امام حسین(علیه السلام) جدا كنند و در قالب سازماندهی بنام توپخانه سپاه به كار گیرند. خیلی سخت بود از بچه های لشكر جدا شویم. از هم شهری ها، هم آموزشی ها و... ولی به حكم مسئولین جدا شدیم و گردانی با نام حضرت جواد الائمه(علیه السلام) سازماندهی شد.
آن روزها مدتی را به عنوان جانشین آتشبار خدمت می كردم كه فرمانده آن برادر گرامی بزرگوار و دوست داشتنی محمود چهارباغی بود. روزهای پرخاطره و پرمخاطره ای را با ایشان سپری كردیم. یادم هست در آتشبار بر اثر حادثه ای دست چپم شكسته بود و پس از مدتی كه گچ آن را باز كردم دستم بطور كامل باز نمی شد.
در آن روزها تازه داشتیم نظامی می شدیم. از جلو نظام می دادیم و صبحگاه برگزار می كردیم و از همان روزها دوست داشتیم انضباط حاكم باشد. در هنگام از جلو نظام چون دست بنده كامل باز
نمی شد. ستونی كه بنده در آن بودم تا آخر ناهماهنگ با بقیه ستونها بود. و برادر چهارباغی می گفت بی نظم دستت را بكش و همه آتشبار می خندیدیم
(یادش بخیر) آنقدر خاطرات زیاد و شیرین است كه نمی توانم به راحتی بگذرم. برای اجرای عملیاتی در ارتفاعات در منطقه قصر شیرین موضع انتظار را اشغال كرده بودیم. فرمانده آتشبارمان برادر چهارباغی بود و یك نفر امدادگر داشتیم به نام انگشتر ساز، البته امدادگر كه نه، ولی می توانست آمپولی بزند و قرصی بدهد در این حد موضع انتظارما نزدیك روستاهای مردم بود. مردان و زنان و بچه های روستائی فهمیده بودند كه ما كسی را به عنوان امدادگر داریم. یكی، دو مراجعه آنها را، برای رفع مریضی پاسخ دادیم اما هر چه می گذشت
می دیدیم كار دارد مسیر خود را عوض می كند و همه اهالی برای امداد به ما مراجعه می كنند و در قبال درمان ماست می آوردند، پنیر می آوردند و كار به جایی رسیده كه زنان هم می گفتند كه آقای به اصطلاح دكتر بایستی آمپول ما را بزند كه ما دیگر از آنجا تغییر موضع دادیم.

داشتم می گفتم برادر غازی می گفت عملیاتی در پیش داریم و شما به عنوان فرمانده یكی از آتشبارها بایستی كار كنی از او اصرار و از من امتناع به هر حال حكم بود و بایستی قبول می كردم. اولین تجربه فرماندهی بنده مصادف با عملیات بزرگ خیبر بود. چه مسئولیتی و چه آتشباری و چه ماموریت مهمی، سراسر خاطره، در آتشباری كه بنده فرمانده آن بودم افرادی بودند كه جای پدر بزرگ من بودند، افرادی بودند با تحصیلات بالاتر از بنده و من فردی با جثه كوچك همان مواردی كه ابتدا در مقدمه گفتم.

اولین تجربه فرماندهی بنده و توقعی زیاد تر از حد یك آتشبار (پاسداری كم تجربه) به هر حال همه انقلاب و جنگ و بعد از آن با عنایت حضرت بقیه الله(عج) امورات سپری می شد و می شود...
در پشتیبانی آتش از عملیات خیبر، آتشبار ما در نقطه ای اشغال موضع نمود كه با هیچ یك از اصول نظامی تطبیق نداشت چرا كه برادران ارتشی با اصول كلاسیك بیشتر تا آن زمان آشنایی نداشتند و خمپاره انداز 120 و توپخانه 105میلی متری آنها پشت سر آتشبارها كه 130میلی متری بود اشغال موضع كرده بودند. البته بی دلیل هم نبود، ما برای پشتیبانی از نیروهایی كه وارد جزیره مجنون شده بودند و هنوز پشتیبانی آتش قوی نداشتیم به آن موضع رفته بودیم و از طرفی پاتك های شدید دشمن با پشتیبانی آتش توپخانه و هوایی جهت باز پس گیری زیاد بود. ولی بایست این فشارها به حداقل می رسید. به همین منظور آتشبارها ما در تقاطع دژهور و دژ كلاسیه مستقر شد تا بتواند جاده جنوبی منتهی به جزیره جنوبی را كه فشار اصلی دشمن از آنجا بیشتر بود زیر آتش قرار دهد.

سابقه نداشت آن قدر آتشبار شلیك كند بچه ها و مسئول قبضه ها دیگر توان نداشتند كار كنند و لوله توپها به قدری داغ شده بود كه با گونی خیس خنك می كردند. ماموریت و تجربه اول بنده با آرام شدن حرارت عملیات و پاتكهای آن طی شد و در پایان همین ماموریت پس از یك جابجایی دشمن سنگر به سنگر جای خالی نفرات و قبضه های آتشبارها را گلوله باران كرد و دو نفر از بهترین نیروهای آتشبار بنام (علی اكبر پاپی آقوند و نجات علی نژاد) به درجه رفیع شهادت نائل آمدند (یادشان بخیر و راهشان پر رهرو) و یادش بخیر شهید حسن غازی كه در همین عملیات در یك ماموریت خطرناك پشت دژ كلاییه بر اثر گلوله دشمن به شهادت رسید.
كسب مهارت و دانش تخصصی از لازمه فرماندهی كردن بود كه می بایستی به آن نیز می پرداختم در اواسط سال 1363 به بنده دستور دادند كه باید بروید اصفهان و دوره فرماندهی آتشبار توپخانه را طی نمایید. بنده گفتم ما را چه به این كارها من كه سوادی ندارم و توان طی كردن این دوره را ندارم و دوست دارم در بین بچه ها باشم كه این بار برادر میرصفیان كه آن روز به عنوان جانشین شهید غازی بودند گفت با توكل بر خدا برو دوره و بیا ما كار زیاد داریم. بنده این بار به دستور ایشان بمدت 2 الی 3 ماه به اصفهان آمدم و دوره مذكور را ( به جز دو دوره آموزشی كه به اصفهان آمدم) و عملیاتهای بزرگ و كوچكی كه در جنوب انجام شد خداوند توفیق شركت در آنها را از ما سلب نكرد. از جمله این عملیاتها، عملیات بیت المقدس، رمضان، محرم، خیبر، بدر، والفجر3، والفجر مقدماتی، والفجر8، كربلای 3و 4 و 5 و بیت المقدس 7 و دفاع متحرك عراق كه در پایان جنگ صورت گرفت.

در پایان متذكر می شویم كه بیاییم و نگذاریم جنگ و بلكه از همه مهمتر ارزشهای آن توسط دسته ای انسانهای بی اراده و مزدور داخلی مورد تعرض قرار گیرد.
به امید پیروزی اسلام بر كفر
¤ شهید جان نثاری فرمانده گروه موشكی 15 خرداد بود كه در عملیات اخیر نیروی زمینی سپاه علیه ضدانقلاب در شمال غرب كشور به فیض شهادت نائل آمد.
برچسب ها: زندگینامه شهید جانثاری(به دست خود شهید) ، زندگینامه ، شهید جانثاری(به دست خود شهید) ، شهید جانثاری ،




 
آخرین کتاب الکترونیکی تولید شده
چشمانی به وسعت آسمان