تبلیغات
وبلاگicon
.:: فرهنگ پایداری - کانون فرهنگی نورباران ::. - خاطرات شهید جعفرزاده02

.:: فرهنگ پایداری - کانون فرهنگی نورباران ::. - خاطرات شهید جعفرزاده02

معرفی شهدا و زنده نگه داشتن فرهنگ پایداری وظیفه ایست که در قبال شهدا داریم

امیدواریم کار کوچکی در قبال جانفشانی های شهدا و جانبازان و همه ی رزمندگان باشد,
.:: شاید جنگ خاتمه یافته باشد اما مبارزه هرگزپایان نخواهد یافت ::.
کانون فرهنگی بسیج نورباران
صفحه خانگی اضافه به علاقمندی ها نسخه ی موبایل
تبلیغات

عضویت

نظر سنجی

کتاب الکترونیکی بعدی از کدام شهید باشد؟








امکانات دیگر


 

حمایت میکنیم

-------------------------------------------------- -------------------------------------------------- -------------------------------------------------- سایت جامع فرهنگی مذهبی شهید آوینی Aviny.com -------------------------------------------------- عمارنامه : نجوای دیجیتال بصیرت با دیدگان شما AmmarName.ir -------------------------------------------------- پرتال جامع فرهنگی اطلاع رسانی راسخون -------------------------------------------------- --------------------------------------------------

 

تبلیغات


 

معرفی سایت به دوستان

 
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:


Powered by ParsTools

نویسندگان

آمار

کل مطالب ارسالی:
کل نویسندگان:
بازدید امروز:
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل:
بازدید کل :
آخرین بازید :
آخرین بروزرسانی:

هنگامی که شیپور جنگ نواخته شود ؛ شناختن مرد از نامرد آسان می شود ، پس ای شیپورچی بنواز . شهید مصطفی چمران
بسم رب الشهدا و الصدیقین
ورود
| نویسنده: labeik ya s.a.kh
سردار کاظم میر حسینی :
یک روز پشت ماشین نشسته بود و می رود تا بنزین بزند. مسئول آن جا می گوید کارتت را بده. کجا هستی چقدر خدمت کرده ای کی آمده ای سربازی. او هم می گوید من مدتی هست آمده ام این جا. وضعیت این جا چه جوری است. و به خوبی با این سرباز انس می گیرد و خیلی چیزها از او می پرسد. بعد هم بنزین می زند و می رود و بعد به او اشاره می کند که این فرمانده تیپ هست. سربازه خیلی خجل می شود ولی جعفرزاده از ماشین پایین می آید و پیشانی او را می بوسد و می گوید مشکلی نیست ما هم مثل شما هستیم.
او یک افتادگی و مهربانی خاصی در یگان داشت و می خواست تا نیروها با هم اخت باشند و نمی خواست فرقی بین نیروها از لحاظ رده بگذارد.
مثلاً یگان هایی که مستقر بودند گردان هایی که در آموزش بودند او همیشه می رفت سرکشی و صحبت هایش هم اغلب صحبت های او مذهبی و اخلاقی بود. که عملیات این جوری است. شما با خدا ارتباط داشته باشید. راز و نیاز کنید. تدبیر داشته باشید. و روح معنوی. خودش علاقه خاصی به تلاوت قرآن داشت و خود را موظف کرده بود که هر شب مقداری از قرآن را تلاوت کند. و سفارش هم به رزمندگان می کرد که اُنس با قرآن داشته باشند.
در یک سفری که فرماند هان قبل از عملیات بدر به مشهد داشته اند. نقل می کند که ایشان نزد امام رضا که رفت یک حالت خاصی پیدا کرده بود. اشک از چشمانش جاری بود و خودش را به ضریح امام رضا چسبانده بود و گریه می کرد به طوری که به همه می گفتند ایشان شهید می شود. بعد که برمی گردد برای عملیات نقل می کند شب عملیات که رسید یک شب مانده بود به عملیات یک نامه ای از خانواده اش برایش می فرستند. نامه را می خواند و یک عکس هم از فرزندش در نامه بوده. چون می داند عکسی که بوده عکس را نگاه می کند و کنار می گذارد .او می گوید می خواهند شب عملیات من عکس را ببینم و شاید کمی محبت فرزند در اراده ام تاثیر بگذارد و به همین اندازه هم عکس را نمی بیند ومی گوید حالا که خدایی شدیم دیگر فکر فرزند و خانه زندگی و اینها را بگذاریم کنا ر داریم با خدا معامله می کنیم. روز بعد هم در عملیات و در خط مقدم حضور پیدا می کند. هرچه بچه های رزمنده می گویند شما برو عقب شما باید بچه ها را هدایت کنی، می گوید من و شما الان هیچ فرقی نداریم. هر طوری بشود با هم می شویم. که یک گلوله توپ می آید روی سنگر ترکش آن به سر شهید ابراهیمی می خورد و شهید می شود.
ایشان راضی نمی شود بچه ها را تنها بگذارد و به عقب برگردد.
در رسیدگی به امور یگان، دلسوز بود .حسن خلق داشت و هیچ وقت به عنوان دستور برخورد نمی کرد و اگر هم موردی بود عذرخواهی می کرد . در جمع بچه ها خوش اخلاق بود و با نیروها می جوشید. اُنس و علاقه ای که نیروها به ایشان داشتند به خصوص بسیم چی ها علاقه ای قلبی بود و قلباً از او اطاعت می کردند, او بر قلب ها حکومت می کرد که خیلی مهم است که کسی بتواند این گونه فرماندهی کند, با اشاره ای یا دستوری که می داد بلافاصله انجام می دادند. حالت مذهبی خاصی هم داشت. علاقه خاصی به دعای توسل و زیارت عاشورا و دیگر دعاهایی که خوانده می شد, داشت. خودش شرکت می کرد به خصوص انس به خصوصی با قرآن داشت.
او نیز چون دیگر شهدا طرز فکر و رفتارش علاقه اش به مدینه ی فاضله را نشان می داد. با توجه به مسائل مادی که متاسفانه الان در جامعه با آنها دست به گریبان هستیم واقعاً شهدا به مسائل مادی اصلاً اهمیت نمی دادند و در عالم دیگری اوج گرفته بودند.
ایشان حتی در سخنرانی هایش هم خیلی تاکید داشتند به اطیعوالله و اطلیعوالرسول…. سلسله مراتب فرماندهی را تاکید داشتند و توضیح می دادند که سلسله مراتب ما در آخر به خدا می رسد .
ایشان اطاعت از فرماندهی را عبادت می دانستند و به این نحو برخورد می کردند موقعی که می رفتیم قرار گاه و ایشان با مسئولین بالا و به خصوص سردار رضایی برخورد می کردند و در صحبت هایشان طوری بوده که احترام خاصی داشتند .عصبانیت او طوری نبود که پرخاش کند فقط قاطعیت او بیشتر می شد.
آرزوی ایشان واقعاً همان آرزوی امام بود که برای رزمندگان ترسیم کرده بود وآن پیروزی رزمندگان اسلام بود.
شهید جعفرزاده روی مسائل تقویت جنگ و جبهه خیلی تلاش داشت و آرزویش پیروزی رزمندگان اسلام و عبور از کربلا به سوی قدس بود . هیچ آرزوی مادی فکر نکنم اصلاً در وجود ایشان بود و طوری بود که اصلاً به دنیا دل نبسته بود.

در مورد شهادت مطلب خاصی از ایشان یاد ندارم ولی از حرکات و کارهایی که انجام می داد معلوم بود که او عاشق شهادت است. بعضی وقت ها که در خط کوشک مستقر بودیم با او می رفتیم با موتور و او کلیه سنگرها را دانه دانه سر می زد. با همان لباس خاکی بسیجی و خیلی وقت ها بود که می دید بعضی بسیجی ها خسته هستند تا صبح به جایشان نگهبانی می داد. یک دفعه یک خاکریزی بود که یکی لودر و بولدوزر (غلطک) در حال زدن یک دژ بودن تا آب پشت خط خودی نیفتد و جایی که این راننده ها کار می کردند با دشمن حدود تقریباً یک کیلومتر بیشتر فاصله نداشت و شدیداً آن منطقه زیر آتش خمپاره 60 بود. ایشان رفت و نشست پهلوی راننده بولدزور زیر این آتش شدید دشمن که روی کار کردن بولدوزر حساسیت داشت شروع کرد با راننده بولدوزر صحبت کردن, از مسائل معنوی ومسائل دیگرو شروع کرد به روحیه دادن به آن بسیجی. بعد که صحبت هایش تمام شد و پیاده شدند من از آن راننده پرسیدم او را شناختی که با تو صحبت می کرد گفت نه او را نشناختم او یکی از بچه های بسیجی گردان می باشد. گفتم او فرمانده تیپ بود ,آقای جعفرزاده .وقتی متوجه شد از تعجب مانده بود چه کند. با افراد مافوق و بالاتر از خودش واقعاً وقتی برخورد می کردم احترام می گذاشت که ما بعضی وقت ها شرمنده می شدیم که چرا ما خودمان با ایشان این جوری رفتار نمی کنیم.
من یادم هست مثلاً با سردار جعفری که آن موقع فرمانده یکی از قرارگاه ها بود و یا خود سردار رضایی, سردار مرتضی قربانی اینها وقتی می آمدند ایشان حتی جلوی آنها بلند حرف نمی زد. خیلی کوشش می کرد که نهایت احترام بشود همانطوری که به زیر دست های خودش هم احترام می گذاشت.
مدتی بود او مرخصی نرفته بود .پدر ایشان آمده بود جبهه. من یادم هست چون خیلی کار داشت پدرش را با خودش این طرف و آن طرف می برد و می آورد و به همین دلیل ما با پدر ایشان آشنا هم شدیم. داشتیم از منطقه برمی گشتیم ایشان در بین راه به راننده گفت نگه دار. پدرش عقب نشسته بود و من هم کنار پدر ایشان عقب نشسته بودیم، ایشان آمد عقب نشست و به ما گفت شما بنشین صندلی جلو و شروع کرد با بابا شوخی کردن و خنده کردن . گفت حالا که فرصت هست یک مقداری با بابا صحبت بکنیم. شوخی کنیم، خنده کنیم. یک موقعی فکر نکند ما این جا کاره ای هستیم. پدرش هم تعریف می کرد هر موقع ایشان می آید به شهر سریع می رود سرزمین خودش و شروع به کار می کند .کسی در محل نمی دانست ایشان در جبهه چه کاره است..
بچه هایی که در تیپ 28 صفر با ایشان بودند وقتی که می آمدند همیشه با نیکی از ایشان یاد می کردند و بچه های تیپ الغدیر هم که در یک سال فرماندهی ایشان برخوردهای بسیار خوب ایشان را فراموش نمی کنند.
یک دفعه در منطقه زید خط پدافندی داشتیم ایشان با شهید حسین انتظاری رفته بود برای بازدید که مجروح می شود و ترکش می خورد ولی عقب برنمی گردد و همان جا پانسمانی کرده و به کارش ادامه می دهد.
برچسب ها: خاطرات شهید جعفرزاده ،




 
آخرین کتاب الکترونیکی تولید شده
چشمانی به وسعت آسمان